خلوت انس
مقالات
"هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد مگرآنکه از درون نابود شده باشد . " ذوالقرنین فریاد می زند : ... نمی دانم در پس این تبرها چه کسی نابود خواهد گشت ! در جلگه ای خشک ، میان کاخ های پریشان ، ستون های شکسته ، بی دغدغه و آرام بر روی سنگ فرش کف کاخ های خالی از سامان قدم می گذارم و در گوشه ای روبروی کاخی تک اتاقه به بلندای 6 گام نشسته ام و فقط می نگرم ! برای من این کاخ بلند و بناهای جانبی این جلگه ی خشک همان پاسارگادی است که 200سال در میان باغ های باشکوه و عظمت غرق و ناپیدا شده بود . کس نمی داند که اسکندر آن زمان که پا به پاسارگاد گذاشت از هیچ بنایی و کاخی به اندازه ی کاخ تک اتاقه ی من هراسناک نشد و چه سخن ها که با من نگفت ! او صدای مرا ،که از گل 24 پر پیشانی اتاقم به ذره ذره ی سنگهای بارگاهم جاری شده بود، می شنید ؛ من کوروش، شاه هخامنشی زاده ام که این ها را ساخت وپریشان و خشمگین از کاخ باعظمت من به بیرون جست و جزء آخرین کسانی بود که پاسارگاد را با بناهایش در میان باغی باشکوه یافت. کاخ تک اتاقه ی من بی نظیرترین و مقتدرترین کاخ هاست چرا که اسکندر هم نتوانست به آن آسیبی بزند و به ناچار از عجز و ناتوانی خود ، باغ های پاسارگاد و بناهای خالی از لطف را تبدیل به خاکستر کرد اما نتوانست اقتدار واقعی پاسارگاد را بشکند! بنایی ساده و بی پیرایه ولی شکوهمند که من برای پارسیان اهررایی به یادگار گذاشتم و 2500 سال است که فریاد می زنم که ای ریشه های وجود خاکی ام ، شما با همه ی خاکیان فاصله ای به وسعت آسمان ها دارید و خدای من تا هر آن کجا که شما آوای من و سنگ های کلبه ی درویشانه ی مرا بشنوید ، شمارا به پایین آسمان ها نخواهد برد ! اما در این روزگار من ، نه به خاطر نابودی سرزمین کلبه ی حقیر خود بلکه به خاطر آن که شما از حقیقت والای خویش به قعر زمین فرو می روید ، می گریم ! آری ، این روزها رگ و ریشه های وجود خاکی من از اسکندر هم بی رحم تر شده اند و تبر به وجود خود می زنند تا دیگر آوای کوروش نیاید ! نمی دانم در پس این تبرها چه کسی نابود خواهد گشت ...! آه خدایا ، نمی توانم باور کنم که ریشه های وجود خاکی من کمر همت به نابودی خود بسته اند ! نه ، سوگند به اهورامزدا که بیگانگان دیوصفت ریشه هایم را از من دور ساخته اند ! خیلی وقته نیستم البته شما هم کم پیدا شدید! تو این مدت درگیر امتحانای ترم دومی بودم که قرار بود خرداد باشه اما سر از شهریور دراورد! به هرحال تابستون هم گذشت امیدوارم از این به بعد مطالب بهتری رو بذارم تو وبلاگ و غافل از دوستای خوب وبلاگیم نشم. بیست بهار دوست داشتنی خدا رو دیدم و توش زندگی کردم . اما همه بهم میگن بچه ای ، ساده ای ... چند وقته فکر می کنم که بچگی من از کجاست؟ دور و اطرافمو کلی آدم گرفته که همه ادعا دارن منو دوست دارن ، منم سعی می کنم با همه ی وجود همه رو دوست داشته باشم . وقتی می بینم کسی ناراحته ، دلم می گیره ، نمی تونم تحمل کنم . باهاش حرف میزنم : فلانی چرا ناراحتی ؟ چرا ... ؟ اگه بخواد کل روز رو هم صحبت کنه به حرفاش گوش میدم ، سعی میکنم ناراحتی رو ازش دور کنم. کارم دلیل داره چون دوسش دارم ! تازه فهمیدم سادگیم از اونجاست که غریبه رو نمیشناسم ، همه رو آشنا می بینم . وای بر من ، هروقت یادم می افته چقدر برای دوستام ناراحت شدم ، دلم می گیره ! دوستایی که من تو دلشون جایی نداشتم . اما من اکثر اوقات خوشحالم ، نباید ناراحتی داشته باشم ! این تشخیص اطرافیانمه. کسایی که منو دوست دارن یه دفعه نشده بگن : مریم تو هم بگو ، تو هم حرف بزن . فقط گفتن تو خوشبختی ، تو مشکلی نداری، تو همیشه شادی . همیشه مراقب حرفام بودم تا دل کسی رو نشکونم اما هیچ کس به فکر شکستن دل من نیست ! خیلی دوستامو دوست داشتم و دارم ، خودشون می دونن .دل من دروازه ی شهر نیست که افراد بیان و برن ، برای همه تو دلم جایی ساختم به خصوص ... . تو این تنهایی ها یکی هست که همیشه با منه ، کسی که از اول بهترین دوستم بوده و هست ! همیشه می بینمش ، اونو تو آدما می بینم : یکی باصداقت ، یکی عاشق ، یکی بامعرفت ، یکی مهربون و ... به خاطر همین دوسشون دارم . اما شاید همین دوست داشتن ها دلیل بچگی منه ، دلیل سادگی منه !باید ترکش کنم تا بزرگ شم ، باید اول به موقعیت و اندازه و خاصیت و شکل آدما نگاه کنم بعد دوسشون داشته باشم ، باید ... . می دونید راستشو بگم تا حالا خیلی سعی کردم اما نمی تونم ، دوست دارم همین طور بچه بمونم ! یه دختر کوچولوی بیست ساله که دلش برای همه می تپه ! توضیح : این موضوع مصداق خیلی از همسن و سالهای منه . سلام به همه ی دوستای خوبم این نوشته از خودم رو به پیشنهاد دوست عزیزم عارفه (مثل تو تنها) گذاشتم تو وبلاگ تا شما هم بخونید. امیدوارم خوشتون بیاد! پس از طوفان سخت تنهایی پس از شبهای تاریک زمستانی وقتی من من شدم وقتی تنهای تنها شدم با خود غزل مرگ را فریاد زدم با خود فریاد عشق را س زدم ندانستم که چرا چنین شدم ندانستم چرا غمگین شدم فقط ماندم تا بمانم فقط خواندم تا بخوانم نمی دانستم که چرا خدا از دلم رفت نمی دانستم که چرا وفا از دلم رفت فقط گفتم خدا نیست فقط گفتم وفا نیست ندانستم که عشق نیست اما خدا هست ندانستم که مهر نیست اما خدا هست ندانستم که چرا خدا هست اما مهر نیست ندانستم که چرا خدا هست اما عشق نیست فقط خواندم که تنهایم فقط گفتم که ویرانم ندیدم من خدا را ندیدم ندیدم من وفا را ندیدم ندانستم که وقتی خد ا نیست تنهایم ندانستم وقتی خدا نیست ویرانم... عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود . من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ، عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر وقت دارد . اگر مرا بسیار دوست بداری ، شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد . من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد من راضی ام . " دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است " بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری ! و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم تا زمانی که زندگی باقی است . هرگز تو را فریب نمی دهم چه اکنون و چه بعد از مرگ همیشه با تو صادق خواهم ماند و امروز در بهار جوانی ام عشقم به تو اطمینان می بخشد . عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم با تلاش صادقانه ، چنین عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد. در خشکی یا دریا ، در هرجا و در هر آب و هوا عشق پایدار ، ثابت و همیشگی است . موریس مترلینگ-اسرارخلقت Maloosnazanin.blogfa.com تو این دنیای خالی از مهر و صفا یه مرد هست که قلبم همیشه براش می تپه و از ته دلم میگم: بابا جونم روزت مبارک! از همه مهم تر این عید متعلق به پدرایی که الان نیستن و رفتن تا من و تو کنار هم زندگی کنیم اما یادشون و هدفشونو از یاد نبریم . یه صلوات برای یاد و خاطره اونا چیز زیادی نیست... آغوش ماه شهریار خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت . ... چه دشوار شده است دم زدن ! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و... « صدای هر گامی غم، غم» ! نمی توانم سکوت را تحمل کنم. نمی توانم چیزی بگویم . ولی ساکت خواهم ماند ! یک شهید نمی بینی که چه شیرین و آرام می میرد ؟ برای آن ها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند مرگ فاجعه ای هولناک و شوم زوال است ، گم شدن در نیستی است . آنکه آهنگ هجرت از خویش کرده است ، با مرگ آغاز می شود . چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت خدا را شنیده اند و بدان کار بسته اند که « بمیرید پیش از آنکه بمیرید » ؟!(کویر) آری ! برای مردان خدایی مرگ آغاز است ، آغازی برای بودن و رسیدن به معشوق .هم اکنون بعد از گذشت چندین سال از ۲۹خرداد ۱۳۵۶، هم چنان کلمات و روح گفته های شهید بزرگ دکتر علی شریعتی در وجود هر انسانی رخنه می کند و عشق به خدا را در ذره ذره ی وجود آدمی به جوشش وا میدارد. او رفت اما یاد او همیشه در دل و ذهن هر ایرانی مسلمان علی شناس باقی است ! امروز منتظر بودم تا شاید گفته ای ، یادی از او را در تلویزیون و از زبان بزرگان این مملکت ببینم و بشنوم اما هیچ ! گویا امسال روز برگداشت او از تقویم رسمی این کشور مسلمان علی دوست - نه علی شناس – پاک شده ! اما دوستان عزیز من بدانید که با این فراموشی ها ما به خود خیانت بزرگی می کنیم چراکه انقلاب کردیم تا از دوران جاهلیت علی پرست به دوران آگاهی علی شناس برسیم اما با دفن کردن همه ی یادها و گفته های هم چون شریعتی ها اسلام را نیز از یاد خواهیم برد. باز هم اگر آگاه باشیم آثار ماندگارشان را از زندگی خود دور نمی کنیم . گفته ای از کسی که همیشه در میان بیگانگان به شیعه بودن و درمیان دوستان به سنی بودن متهم بود : علی آشکارترین " حقیقت " و مترقی ترین " مکتب " ی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته است . (فاطمه فاطمه است ) شال سبز بهار زیبای خدا قصد عزیمت به سرزمین یخ زده ی انسانها رو کرده بود ، منم منتظر این بهار الهی بود چونکه در اون متولد شده بودم و با لحظه لحظه های روزهای زیبای اون زندگی می کردم. اما این بار که بیستمین بهار زندگی بود کمی فرق داشت! تو دانشگاه و اینجا و اونجا سخن از اومدن نجات دهنده ی ما از سردی های روزگار بود. تو گروههای مختلف مردم از افراد مسن اطراف گرفته تا دوستام و بسیجی ها و انجمنی ها و همه و همه وارد می شدم تا ببینم آیا امکان داره که کسی بخواد مارو نجات بده ؟ کم کم تحت تاثیر دوستام و دانشگاه و تجزیه وتحلیل هایی که تو ذهنم می کردمبه سمت شال سبزها کشیده شدم، به مچم نشون سبز می بستم و تو همایش ها به تفکرم افتخار می کردم. تا اینکه یه روز تو حیاط دانشکده مون یه آقایی منو صداکرد و گفت :ببخشید خانم این نشون سبز که همتون بستید واسه چیه؟ یه لحظه سکوت کردم ، خودمم نمی دونستم که چرا! گفتم : ما حامیان ... . اون روز گذشت ، روز 14 خرداد بعداز اون شب طوفانی رفتم تو فکر سبزها : خدایا ! من که برای حاجت هم تا حالا یکبار از اینا نبسته بودم ؟ خدایا میگن تو فلان کتاب نوشته سبز بستن مردم، به معنای ذهنی خودشون ، نشون از دوره آخر زمونه و ... هزاران فکر تا دلیل کارمو پیدا کنم. نمی گم درعرض یه روز تفکرم عوض شد ، اما مثل مردم دیگه از صحبت های اون شب گیج شده بودم ! تاحالا سابقه نداشت برای به قدرت رسیدن ، تو یه مملکت که همه ادعای مسلمونی دارن ، ببینم که افراد می خوان آبروی هم و اعتقادات چندین ساله ی مردم رو زیرسوال ببرن ! تاحالا هرموقع کسی می گفت آقا دارن پول مملکت و می خورن ! همه می گفتن نه بابا، ساکت باش از این خبرا نیست ! نمی دونم حالا چی شده که گفتن ها راحت شده ! من که فقط به خاطر سبزبستن خودم ناراحتم و فکر می کنم به اعتقادات اسلامی خودم توهین کردم . برام خیلی مهم بود و هست که بهار به کشورم برگرده ، مثل اون زمون که امام اومد ! اما الان بین این افراد تصور اومدن زمستون هم برام مشکله ! من هم صمیمانه این پیروزی رو به پریسا و همهی استقلالیها تبریک میگم. به هر حال با این برد تونستند ضایعگی جام آسیا رو جبران کنند ! بیایید با هم دعا کنیم که با این پیروزی اخلاق و منش این استقلالی ها هم کمی تغییر کنه شاید فرهنگ فوتبالشون یه ذره بالا بره ! بهار آمد تا سبزه زاری از عشق را در وجود همگان بگسترد تا غم و تاریکی روزگاران گذشته را نوید روشنی فردا دهد تا باران عشق وجود گناه آلود آدمیان را بشوید تا من و ما در زیراین باران بهاری عاشق شویم وبه یاد آریم انتظار بهار زیبایی را که معشوقمان وعده کرده... .
سپندارمذگان بر شما عاشقان ایرانی گرامی باد سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنان خود، با محبت هدیه میدادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی مینشاندند و از آنها اطاعت میکردند. پس ای دوست مگو اين آرزو خام است ، مگو روح بشرهمواره خواب است. اگر اين كهكشان از هم نمي پاشيد،وگر اين آسمان در هم نمي ريزد،بيا تا ما... فلك را سخت بشكافيم وطرحي نو دراندازيم به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم مدتیه به خاطر در گیری امتحانات ترم نتونستم مطلب جدیدی بذارم، نمی دونم شاید به خاطری سردی زمستونه که همه چیز آروم و بی حرکت شده ،مثل من که دستام به هیچ کاری نمی ره !بعضی اوقات فکر می کنم اگه یه روز دلای همه مردم دنیا رو هم زمستون بگیره میشه حداقل یاد روزهای خوب خلوتمونو تو دلامون زنده نگه داریم ... !
باز زمستان فرارسید امااین باراین زمستان تمام وجودخشکم رالرزاند گویا پاییزدلم همیشه منتظراین زمستان بوده سردی آن امیدهایم را از من می گیرد اما این درخت خشک روحی در وجود خاکی خود دارد روحی که از همه ی ناامیدی ها بیزار است اوست که به قلب یخ زده ی من نور و گرما می بخشد اوست که مرا این چنین خاکی محرک کرده تا نور وجود خود را برای جلوگیری از این زمستان به من هدیه دهد من باید من باشم تا او هست من تنها نمی ماند تا او هست ناامیدی ها امید ثمر را از درخت نمی گیرند تا او هست ستاره ها نگران نابودی نور نیستند تا او هست همه منتظربهارند حتی من درکویرهم تنها نیست چراکه او هست... ! عاشورا آسمان بغض کرده ، زمین تنهاست ، هیچ روحی برای پرواز نیست ، خدا به زمین می نگرد : شاید هیچ وقت ستاره ها این طور سرگردان و متحیر فردا نباشند فردا، فردایی که ستاره های آسمانی از بازگشت دوباره می هراسند ، چراکه طاقت شب بلند فردا را ندارند شبی که سیاهی و تاریکی آن از همه ی سیاهی ها سیاه تر است .خاک زمین نیز نابودی خود را می خواهد دید تا شاید فردا حضور نیابد ونبیند ... در گوشه ای از پهن ی زمین نور و روشنایی وصف ناپذیری خودنمایی می کند.آری ! خلوت است خلوت ستاره ای درخشنده از آسمان من ها . اما خلوت عشق بازی او پر است از اندوه و آه ، او می گرید !وای که آسمان و رمین از اندوه او رو به زوالند . چه خلوتی است این خلوت : او از ما می گرید ،از مابرای عشق خود می گوید ، باز این موجودات به ظاهر انسان قصد آزار تک ستارگان آسمان خلوت انس را کرده اند. اما این من با همه ی من ها متفاوت است ، او پایان راه را نیز گذرانده از اقیانوس عظیمی کهدر برابر من هاست گذشته است و در شرف رسیدن به بالای کوه است . در راه رسیدن به اوست فاصله به حدی کوتاه است که روحی میان آن دو نیست آه که چه زیباست چنین لحظه ای ... ! او خود نیز می داند فردا چه خواهد شد، که فردا روز رسیدن است .من هیچ گاه به خاطر این دنیا نمی گرید چراکه فرداهای زیبای آسمان از آن اوست . گریه ی او به خاطر این نادانان دنیایی است که به طور کامل به خدا پشت کردند و راه او را هرگز ندیدند. آری ! او برای فردای ما می اندیشد برای ماهایی که راه نفوذ حق را بر خود بسته ایم . ما که چنین غفلت زده او را همچون " علی " تنها گذاشتیم . با زراه بی وفایی ،باز بی شهامتی ، باز سست عنصری ، باز نادانی وباز ... . او را تنها گذاشتند ما نیز هم اکنون او را تنها می گذاریم . آری ! او هنوز هم در بین ماست چرا که خلوت انس فانی نیست چراکه معشوق پایدار است و معنای همه ی واژه های آسمانی است . فردا روز وداع از دنیای خوار و فانی است چرا او بایداندوهگین باشد او تمام زندگی خود را برای ما فدا می کند تا شایدگاهی کسی خدا را به یاد آورد ! اما نه! نباید چنین شود ، همه ی آنان که خود را وفادارتر از اهل کوفه می بینند باید برای قطره قطره ی خون او پاسخ دهند و راه خدا را در پیش گیرند . شهید ! واژه ای که شهامت جوهره ی وجود آن است خود را در برابر او حقیر می بیند اوسرور همه ی شهیدان است او پیوند دهنده قلب من و ماها به خداست ! باز به یاد آریم غدیر را ! و هر لحظه در این روز که حضرت حق علی را ولی ماکرد از خدا بخواهیم که او و راهش را بشناسیم ... ...در همان حال که در عمق آسمان ها پرواز می کند مرد شعر است و مرد زیبایی سخن و من در جامعه ای زندگی می کنم که باز به او محتاجم... او برخلاف پیامبران دگر، برخلاف حکیمان دگر، برخلاف نوابغ و اندیشمندان دگر که اگر نابغه اند، مرد کار نیستند و اگر مرد کارند، مرد اندیشه وفهم نیستند و اگر هر دو هستند، مرد شمشیر و جهاد نیستند و اگر هرسه هستند، مرد پاکدامنی و پارسایی نیستند و اگر همه هستند ،خدا را نمی شناسند و خود را در ایمانشان گم نمی کنند خودشان هستند ! او برخلاف همه ی این ها مردی است در همه ی ابعاد انسانی . همه ی تمدن ها و فرهنگ ها و مذهب ها انسان هارا یا یک حیوان اقتصادی یا یک حیوان نیایشگر درون گرا فردی در دخمه های عبادت و رهبانیت یا مرد اندیشه و تفکر ساخته اند بی احساس، بی دل، بی عشق. یا مرد عشق و احساس بی عقل، بی تفکر، بی منطق . واو مرد همه ی این ابعاد است ! و علی همه ی عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت : مکتب وحدت عدالت
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثثر می گذارد اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست . عشق جوششی یکجانبه است، به معشوق نمی اندیشد که کیست . یک جوشش ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه ی ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره ی یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق در چهره ی یکدیگر می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست ، فراوان است . عشق گاه جابه جا می شود و گاه می سوزاند. اما دوست داشتن از جای خویش از کنار دوست خویش ، برنمی خیزد، سرد نمی شود که داغ نیست، نمی سوزاند که سوزنده نیست . ای زیبای وجود من با توسخن می گویم با تو که همیشه با منی ولی من هم چنان انتظار تورا می کشم نمی دانی انتظار دیدن ماه در شب چقدر تلخ است ، انتظاری که معشوق را بدون آمادگی می طلبد به راستی که انتظار زیباست اما امید به دیدار معشوق زیباتر حتی در درون خود در معبودگاه خویش به انتظار تو نشسته ام نمی دانم کی می آیی، نمی دانم ولی این را می دانم که تورا دوست دارم ومن هم چون درخت خشکی به انتظار ثمر نشسته ام ثمری که بهار را به همراه دارد آری انتظار من به خاطر توست به خاطر تو که همیشه بامنی اما نیستی چشمهایم را نمی توانم بگشایم ای زندگی من ،ای هستی من قطره ای از اشک چشمان زیبایت را برمن فروریز که از خشکی پاییز هراسانم . معنی واژه انتظار گرچه در بسیاری تجربه ها نهفته است اما هیچ گاه هیچ انتظاری نمی تواند معنای حقیقی وزیبای آن را به من بنمایاند. انتظار در مکتب من ها واژه ایست برای پاسخ دادن به این سوال که چرا باید ادامه داد؟ چرا باید زندگی کرد؟ و هدف چیست ؟ شاید ذهن کوچک من بتواند هدف بودن خویش را در این واژه دریابد. من در اسلام ، مسیحیت ، یهودیت وحتی در بی دینی ولی من بودن ، این واژه را با تمام وجود در دل خویش حفظ کرده ونفس می کشد تا انتظار پایان یابد . مریم هنگامه... اي دل لبريز ازشوق و اميد! كاش مي ديدي كه فردا نيستم. كاش مي ديدي كه چون پنهان شديم، در همه آفاق پيدا نيستيم. گرچه هر مرگي تسلي بخش ماست كاندر اين هنگامه تنها نيستيم! بد تر از مرگ است آن دردي، كه باز، زندگي مي خندد و،ما نيستيم! فریدون مشیری عشق نداشته باشم هیچم... خدا را فراتر از هرچیز دیگری دوست بدارید اگر ایمانم چنان کامل باشد تا آنجا که کوهها را جابه جا کنم اما عشق نداشته باشم ،هیچم. اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم و اگر بدن خود را به آتش بسپارم اماعشق نداشته باشم ،هیچ حاصلی به دستم نیست. اگر کالبدهای شمابه خاطر خداوند سوزانده شود اما عشق نداشته باشید ،هیچ ازشی نخواهد داشت. هیچ! آری! جایی که عشق باشد، انسان هست و خدا هست. پائولو کوئلیو قاصدک قاصدك دنياي خيال همچنان در جستجوي زندگي به اين سو و آن سو مي دويد او می رفت تا شاید برسد با نسیم همراه شد تا شاید او را به مقصد نزدیک کند اما خود را در جایگاه گذشته می یافت هیچ چیز تغییر نمی کرد. آه که چه وحشتناک است امروز را همچون دیروز گذراندن .چراکه هرچه دیرتر می شتافت نابودی او نزدیکتر می گشت و او همچنان زندگی را نیافته بود و نسیم هم کاری از پیش نمی برد به ناچار سر در گریبان خود فرو برده و راه را در پیش گرفت. در راه به این سو و آن سو می نگریست قاصدک زیبا نمی توانست از کنار گلها بگذرد باز درنگ کرد تا شاید بهده بردن از زیبایی آنها قدرت رفتن را در او بیفزاید غافل از آنکه طوفان نابودی در ورای اوست. گلها را نیز وداع گفت اما گویی زیبایی گلها قدرت ماندن را در او شعله ورتر کردند. قاصدک خود را به جوی روان و آرامی سپرد تا با آسودگی زندگی را بیابد و رفتن را نیز سرعت دهد. جوی روان از سرزمینهای زیادی می گذشت وتجارب زیادی به همراه داشت. قاصدک من خود را به آب سپرده بود منی که ارزش بیش از اینها را داشت . او محو تماشای زیبایی های راهی بود که هرگز او را به مقصد نمی برد. سر انجام بعداز گذرفصلهای زیبای دنیای خیال طوفان نابودی قاصدک را درنوردید تا به او بگوید که زندگی او در این دنیا تمام شده است . قاصدک زیبای دنیای خیال پرده های مختلف زندگی را دید در آنها وارد گشت اما می رفت تا زندگی را بیابد غافل از آنکه همین رفتن ها زندگی اوست . وچه زیبا می شد اگر قاصدک زیبا در سرزمین کوچک خود در دنیای خیال رفتن را در خیال من خود پرواز می داد تا به زندگی خود برسد نه آنکه پرسه هایش را در تردیدها با نسیم و آب وگل همراه کند وزندگی را در دنیای خیال با نابودی معنا کند . مريم سعدي شيراز و دعا و نيايش داستان ذيل از سعدي شيرازي نقل شده است: "به هنگاميكه من كودكي بيش نبودم عادت داشتم با پدرم عموها و عموزاده هايم نماز خوانده و به دعا و نيايش بپردازم . ما هر شب نيز گرد هم جمع مي شديم و به قرائت بخشي از قران گوش مي داديم . در يكي از اين شبها هنگامي كه عمويم در حال قرائت بود متوجه شدم كه اكثر افراد حاضر به خواب رفته اند . در انجا بود كه رو به پدرم كرده و گفتم : - هيچ كدام از اين خواب آلوده ها قادر به درك كلمات پيغمبر نيستند. ايشان هرگز به خداوند نخواهند رسيد. و پدرم نيز در جواب گفت : - پسر عزيزم ! راهت را با ايمان ادامه بده و اجازه بده تا هركسي به مراقبت از خود بپردازد . چه كسي مي داند كه شايد ايشان در خواب و رؤياهايشان در حال گفتگو با خداوند باشند. من نيز ترجيح مي دهم كه تو هم مانند آنها در خواب باشي تا اينكه اين چنين به سختي به قضاوت درباره ايشان پرداخته ئ بدين نحو محكومشان كني." پدر در حال مطالعه روزنامه بود . اما پسر كوچكش دست از مزاحمت و شيطنت بر نمي داشت . پدر خسته از اين ماجرا يك ورق كاغذ را جدا كرده - كه نقشه دنيا بر روي ان ديده مي شد –آنرا به چند قسمت پاره كرده و تحويل پسر داد. - حالا كاري براي انجام دادن داري . من به تو يك نقشه دنيا را تحويل داده و مي خواهم تو ان را دقيقا همان طوري كه بود به هم بچسباني . پدر سپس مجددا مشغول مطالعه روزنامه شد و مي دانست كه اين كار حداقل پسر را براي بقيه ساعات روز سرگرم نگاه خواهد داشت . اما پانزده دقيقه بعد پسرك با نقشه بر گشت . پدر حيرت زده پرسيد: - آيا مادرت به تو جغرافيا ياد داده ؟ كودك پاسخ داد: - نه پدر من چيزي از آن نمي دانم . اما اتفاقي كه افتاد اين بود كه آن روي ديگر ورقه اي كه به من دادي عكس شخصي چاپ شده بود و من موفق شدم كه با باز سازي انسان دنيا را هم مجددا بسازم . . . ... ! دلم مي خواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند. در اين دنياي بي آغاز وبي پايان، در اين صحرا كه جز گردوغبار از ما نمي ماند. خدا زين تلخ كامي هاي بي هنگام بس مي كرد، نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد، نمي گويم به هركس بخت وعمر جاودان مي داد، نمي گويم به هركس عيش و نوش رايگان مي داد، همين ده روز مستي را امان مي داد، دلش را ناله ي تلخ سيه روزان تكان مي داد. دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت، پليدي هاو زشتي ها به زير خاك مي ماندند. جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد، بهار جاودان آغوش وا مي كرد، پرستوي مهر و دوستي پرواز مي كرد، به روي بام ها ناقوس آزادي صدا مي كرد... . مگو اين آرزو خام است ، مگو روح بشرهمواره خواب است. اگر اين كهكشان از هم نمي پاشيد،وگر اين آسمان در هم نمي ريزد،بيا تا ما... فلك را سخت بشكافيم وطرحي نو دراندازيم به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم آنچه راکه برایت مهم است به سگها بده، مرواریدهایت را به پای خوکها بیفکن، زیرا آنچه که مهم است ،بخشیدن است . Jorge Luis Borges مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل ودر دست دیگرش سطل آبی گرفته بود ودر جاده ای تاریک پیش می رفت . مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : این مشعل و این سطل آب را کجا می بری ؟ فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد ! با شادی ، سرور و خنده ای در دل زندگی کنید، و در این صورت خداوند نیایش شما را خواهد شنید، حتی اگر کلمه ای نیز بر زبان نرانید ... اوشو و بعد از رفتنت ... شبی از پشت یک تنهای ینمناک و بارانی تورا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا ازبین گلهایی که در تنهاییام رویی با حسرت جدا کردم تو در پاسخ آبی ترین مج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرکردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ؟ تاکی؟ برای چه؟ ولی رفتی و بعداز رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستر یگم شد گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بالهایش غرق دذر اندوه غربت شد و بع از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد که من بی تو هزاران ابر در لحظه خواهم مرد وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد وکسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد ومن با آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم ون در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
![]()
![]()
![]()


مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است .![]()
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است .![]()
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است ...![]()
عیدتون مبارک![]()
نگاهی کرده ام در آفاق و ماهی کرده ام پیدا
چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا
به سوی خلق هر راهی که دارم کور خواهد شد
که از دل با خدای خویش راهی کرده ام پیدا
من آن بخت سپید خود که گم شد سالها ازمن
کنون در گوشه ی چشمی کرده ام پیدا
به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همت
خداوندا چه دامنگیر آهی کرده ام پیدا
برای زندگانی موجبی در خود نمی دیدم
کنون گر عمر باشد تکیه گاهی کرده ام پیدا
گدای عشقم و عرض نیاز بی نیازی را
بلند ایوان ناز پادشاهی کرده ام پیدا
از این پس شهریارا از غم دنیا نیندیشم
که چون آغوش پیر خود پناهی کرده ام پیدا


![]()
![]()
![]()

.jpg)








.jpg)



| Design By : Night Skin |




